رویای تلخ

گاهی دوست داری همه چیز رویا باشد. و این که همیشه می توان جبران کرد آرامشی تاسف آور به تو می دهد...

خسته از دردی..دردی که پایانش ناپیداست اما هنوز هم برای شرافت لکه دار شده ات در حال جنگیدنی..

پس چه چیز به تو آرامش می دهد وقتی که میدانی در پس رویا مرگ خفته است؟!

  
نویسنده : نسرین ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸
تگ ها :


ناتوان

اتاق سرد است

خانه خالی است

و نطفه درد در رحم جان شکل می گیرد

خیال پرسه میزند

 و حتی تا ابتدای بیهودگی هم پیش نمیرود

...

دلم می سوزد

دلم به حال دخترک فردا می سوزد

خونین و مالین بر بکارتی تاراج شده می گرید

دلم میسوزد

دلم به حال این تناسخ  شرم آلوده می سوزد

و دروغ که در این غارتگه پایانی ناگزیر است!!

...شب است

خانه خالی است

زمین سرد است

دخترک همچنان مویه میکند

...

  
نویسنده : نسرین ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها :


شب،دشت،سکوت و دیگر هیچ...

من اینجا میان زمان و مکان گم شده ام. من اینجا میان زمین و آسمانم. برای لحظه ای فاصله ها حذف میشوند، برای لحظه ای مرزهایم را از دست می دهم. به پشت دراز می کشم و میگذارم مهتاب در من نفوذ کند. نفسی عمیق می کشم، میخواهم دشت را بدرون خود بکشم، اینجا تا ژرفای وجودم. تک تک سلولهایم درفضا و زمان شناورند..چشمانم را میبندم و اجازه میدهم اینجا، بدورازغوغاها، آرامشی اثیری مرا فرا بگیرد، چشمانم را میبندم و رها میشوم...

  
نویسنده : نسرین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


یک زندگی بدون منطق!!

گهگاه این فکر به ذهنم میرسه که "چرا هستم؟!". بعضی اوقات با خودم فکر می کنم که راستی چرا علت بودن رو نمیدونیم؟! شاید ندونستن چرای بودن به طبیعت انسان برمیگرده. دقت کردین درست زمانی که علتها رو میفهمیم به واقعیات پشت میکنیم! شاید عجیب باشه اما بی توجهی ها رو درست وقتی شروع می کنیم که می دونیم سخت مورد توجهیم. بی صبری ها وقتی آغاز میشه که میفهمیم کسی یا چیزی در انتظار ماست. شروع دروغگویی زمانیه که می فهمیم دونستن حقایق حق همه هست. فراموش کردن زندگی وقتیه که می فهمیم هستیم... کسی چه میدونه شاید یک قایق سرگردان بین طوفانها خیلی بهتر از یک کشتی به گل نشسته و پوسیده در ساحل امن باشه.. شاید حرکت و پویایی هست که به بودن معنا میده؛ شاید سکون و تغییرناپذیری علت خیلی از فروپاشیدگی های تاریخ بوده... شاید..

گاهی به چیزی دیگه ای هم فکر می کنم، شاید دونستن علتها به تنهایی نابودگر نباشه.. شاید باید قبل دونستن علت بفهمیم که برای کشفش به اندازه کافی آماده هستیم یا نه؟! شاید برای دونستن علتی به اندازه کافی  قد نکشیده باشیم...

  
نویسنده : نسرین ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


الماس جان

جان آدمی به مانند الماس است. یک قطعه الماس به خودی خودی ارزشمند است اما آنچه آن را زیبا می سازد و بر قدروقیمتش می افزاید چگونه صیقل یافتن و تعداد و نوع  تراشهای آن است، بگونه ای که هراندازه بر میزان تراشهای ماهرانه  یک قطعه الماس افزوده گردد، قیمت و زیبایی آن نیز فزونی خواهد یافت.

  
نویسنده : نسرین ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥
تگ ها :


مثل هیچ وقت

غرور رو برای من معنی کن! به چشمهام نگاه کن وقتی داری حرفهای همیشگی رو با همون ابهام اولیه برام تعریف می کنی... به من بگو که از درهم شکستن یک قایق میان طوفان چه لذتی می بری؟ تو که نمی خوای بگی متفاوتی؟! فکر نمی کنی درست مثل بقیه هستی؟ فکر نمی کنی فقط داری حرفهای بقیه رو به شیوه خودت تکرار می کنی؟! فکر نمی کنی که تو هم خیلی وقته داری تو شلوغی روزمرگی گم می شی؟! فکر نمی کنی...

دیشب وقتی با قسمتی از اشتیاق از دست رفته ام رقصیدم ناخودآگاه به یاد خودم افتادم؛ وقتی به دستهام نگاه کردم به زحمت می تونستم چیزی ببینم اما شاید بتونم همین چیزی رو که مونده حفظ  کنم، شاید بتونم هنوز ادامه بدم، شاید هنوز...

..به چشمهام نگاه کن وقتی دروغ رو برام معنا می کنی...  

  
نویسنده : نسرین ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٥
تگ ها :


خانه دورست

آخرش چی شد که من نفهمیدم....؟!!

یه خرمهره انداختی تو گردنت، راه میری و فکر میکنی که حالا یه تعویذ درست و حسابی داری، پس به پیش اونم با یه سورتمه، چارنعل میری وسط برفا دور تا دورت استپه، فکر می کنی اینجا دیگه کجاست..؟!

فکر می کنی باختی، وسط برفا دراز میکشی نیمه لخت و حتی احساس سرما هم نمیکنی، میخوای تا تهش بری اما خسته تر از اونی که بتونی ادامه بدی، خسته تر از اونی که بتونی نفس بکشی، اونقدر خسته ای که نمیتونی درد رو حس کنی اینجا بین پاهات، اینجا تو مغزت و تا ته روحت..احساس می کنی که وقتی با یه حیوون اینجوری رفتار کنن چه حسی ممکنه بهش دست بده، اما شک داری، نمی دونی که اون بهتر حس میکنه یا تو؟! بدنت هنوز گرمه، خون به مویرگهات هجوم اورده، می پرسی تا شماره چند میتونم دووم بیارم؟!! میخوای بپری اونجا وسط برفا، می خوای تو سیاهی شب گم شی اما یکی محکم دسستتو چسبیده... دیگه خسته شدی از این بازی، می خوای بری اونورتر بالا بیاری اما اینم دیگه ازت بر نمیاد.. می خوای بری بالا، میخوای داد بزنی، میخوای یکی رو تا سرحد مرگ بزنی، میخوای تا خود صبح گریه کنی، میخوای... د لعنتی یه چیزی بگو، بیچاره بگو میتونی قد یه ارزن حس کنی؟! صحنه ها همونه، همش جلوی چشات رژه میرن، عین یه فیلم شایدم یه جورایی یه اسلاید منتها بدجوری درهم برهمه..هنوز میخوای بالا بیاری، یه نفر جلوت راه میره...لعنتی پس کی به خونه میرسی....؟!!  

  
نویسنده : نسرین ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥
تگ ها :